سانسور به مثابه اعتراف
شبکههای اجتماعی قرار بود میدان گفتوگو باشند اما حالا به میدان نبرد تبدیل شدهاند. نبردی بیصدا، بدون گلوله اما با اثرگذاری عمیق. محدودسازی محتوای مرتبط با سردار سلیمانی، نمونهای روشن از جنگ نرم علیه گفتمان مقاومت است؛ جنگی که در آن حذف روایت مهمتر از حذف فرد است.
از یک فرمانده میدانی تا تولد یک مکتب فراملی
او فقط در میدان جنگ فرمانده نبود در ذهنها فرمانده شد، حاج قاسم سلیمانی نه با سخنرانیهای پرطمطراق، نه با بیانیههای ایدئولوژیک بلکه با زیست واقعی خود به یک مکتب تبدیل شد؛ مکتبی که پس از شهادتش نهتنها خاموش نشد بلکه تکثیر شد. پرسش اصلی این گزارش همینجاست: چه مؤلفههایی از شخصیت، تفکر و رفتار سردار سلیمانی، او را از یک چهره نظامی به الگویی الهامبخش در جغرافیای مقاومت و حتی فراتر از مرزها بدل کرد؟
فاصله نسل Z با ۹ دی ناشی از ضعف روایت است
یک تحليلگر سياسي با تأکيد بر اهميت بازخواني حماسه 9 دي، گفت : فاصله نسل Z با اين واقعه تاريخي بيش از آنکه ناشي از تفاوت تجربه باشد، نتيجه ضعف روايت و کمبود اطلاعرساني درست است.
وقتی یک اسم از الگوریتمها خطرناکتر میشود
اینستاگرام قرار بود جایی برای دیده شدن باشد اما حالا به جایی برای نادیده گرفتن تبدیل شده است. حذف یا محدودسازی محتوای مرتبط با نام " سردار سلیمانی، سردار دلها " فقط یک اختلال فنی نیست نشانهای روشن از سانسور هدفمند است. سانسوری که نه با فریاد، بلکه با سکوت عمل میکند و دقیقاً به همین دلیل خطرناکتر است.
ترس دشمن از سایهی ذوالفقار
در عصرادعای دهکدهی جهانی و آزادی مطلق بیان، حذف سیستماتیک نام و تصویر «سردار دلها» از پلتفرم اینستاگرام، پرده از یک حقیقت عریان برداشت، امپراتوری دیجیتال غرب، هنوز از مردی که جسمش را به شهادت رساندند، وحشت دارد. این اقدام بزدلانه، نه یک خطای فنی، بلکه اعتراف رسمی به «ترس از سایهی ذوالفقار» است.
همسرم با ایمان به مکتب سردار سلیمانی، راه شهادت را برگزید
همسر شهید سردار فرزاد بهمن نیا گفت: همسرم با ایمان به مکتب سردار سلیمانی، راه شهادت را برگزید.
تبریز؛ خط مقدم بصیرت و ولایت در حماسهآفرینی
وقتی غبار فتنه فضا را تیره کرده بود، تبریز بیدرنگ به میدان آمد؛ شهری که پیش از آنکه تردید فراگیر شود، با بصیرت و وفاداری به ولایت ایستاد و بار دیگر خود را در خط مقدم حماسه ۹ دی قرار داد.
یلدا در خوابگاه؛ جایی که دلتنگی از انار سرختر است
شب يلداست، اما خوابگاه بوي خانه نميدهد. براي همه دختراني که اين شب را در خوابگاه سر کرده اند کاملا ملموس است اينجا نه صداي خندهي جمعي خانوادهها ميآيد و نه سفرهاي که مادر با وسواس پهنش کرده باشد. اينجا، در اتاقهاي کوچک خوابگاه دخترانه، هر کس با سهمي از دلتنگي نشسته و يلداي خودش را سر ميکند.
شبِ بلند، جمعِ کوتاه
یلدا قرار نبود شبِ خالیماندن باشد قرار بود طولانیترین شب سال، کوتاه شود با بودنِ هم. اما حالا در بعضی خانههای تبریز، یلدا بیشتر شبیه مکثی تلخ است؛ مکثی میان خاطره و واقعیت. چراغها روشناند، سفره پهن است، اما خانواده کامل نیست. نه بهخاطر قهر، نه الزاماً مرگ؛ بهخاطر فاصلهای که آرام آمده و حالا نشسته وسط خانه.




































