جارچی آذربایجان؛ سمیه گل محمدی/ ایستادهام کنار میدان ساعت. چترم مثل کلاه بزرگی روی سرم جا خوش کرده، اما خیابانها خالیاند. رانندگان یا مسیرهای طولانیتر را انتخاب کردهاند، یا شاید با طنز تلخی میخواهند بگویند: امروز شما نمیگیرید.
پیرمردی عصا به دست کنارم میایستد، چترش را تکان میدهد و میگوید: هر بار باران میآید، باید نیم ساعت تا یک ساعت صبر کنیم. واقعا خستهکننده است.
یک مادر با کودک خردسالش، با صدای لرزان میگوید: چطور میتوانم بچه را خیس به خانه برسانم وقتی هیچ تاکسیای توقف نمیکند؟
صدای لاستیک خودروهای شخصی که با سرعت رد میشوند، زیر لایهای از صدای باران گم میشود. مردم خسته، چتر به دست، به دنبال یک تاکسی خالی میگردند.
رانندهها، انتخابگر حرفهای
جوانی که کنارم ایستاده، موبایلش را بالا میگیرد و اپلیکیشن تاکسی را باز میکند: حتی اپلیکیشن هم جواب نمیدهد. وقتی باران میآید، رانندهها همه دربست میخواهند، ولی قبول نمیکنند. انگار با پازل سروکار داریم.
یک تاکسی زرد رنگ از دور میآید. توقف نمیکند، فقط با سرعت رد میشود. لبخندی تلخ روی لبم میآید؛ انگار تبریز خودش هم میخندد به این نمایش خیس.
رانندهای که بالاخره توقف میکند، با نگاه سرد میگوید: باران که میآید، همه دربست میخواهند. ما نمیتوانیم به همه پاسخ دهیم. نمیارزد.
و من فکر میکنم، ما نیاز داریم، راننده انتخاب میکند، و خیابانهای تبریز میان باران سرد و چترهای خیس ما، تبدیل به یک صحنه سینمایی میشوند؛ صحنهای که هر سال تکرار میشود.
صدای شهروندان، روایت باران
جوانی با کیف خیس می گوید: گاهی مجبورم پیاده بروم و مسیر طولانی را طی کنم. هیچ کس به فکر ما نیست.
خانمی میانسال با عصا ادامه می دهد: پسرم باید من را به درمانگاه برساند، اما تاکسی نمیایستد. حتی تماس هم جواب نمیدهند.
مرد میانسالی هم می گوید: رانندهها میدانند وقتی باران میآید، همه دربست میخواهند. مینشینند و منتظر مسیرهای طولانیتر میشوند.
هر کدام از این صداها یک تراژدی کوچک است، اما تکرارشده، و نشان میدهد که سیستم هنوز نتوانسته این مشکل ساده را حل کند.
طنز تلخ خیابانهای تبریز
میتوان به این وضعیت با طنز نگاه کرد، اگر طاقت خیس شدن داشته باشی. باران که میآید، شهروندان در جستجوی تاکسی تبدیل به کاراکترهای یک کمدی سیاه میشوند: چترها، نگاههای خسته، دستهای بالا گرفته و رانندههایی که از دور با سرعت میگذرند. و هر بار که فکر میکنم شاید تغییر کند، خیابان بعدی، همان داستان قدیمی را تکرار میکند.
تبریز، انتظار و امید
وقتی باران میآید، تبریز زیباست و خیس، اما ما شهروندان، خیس و منتظر، در خیابانها معلق میمانیم. مشکل فقط چند ساعت یا یک روز نیست؛ ضعف سیستم حمل و نقل، بیبرنامگی و نابرابری در خدمات، داستان باران و تاکسی را هر سال تکرار میکند.
اما امیدوارم روزی برسد که تبریز باران را با لبخند تجربه کند، نه با صفهای طولانی و خستگی. روزی که تاکسیها بدانند شهروندان زیر باران تنها نیستند، و مردم بدانند خیابانها برای انتظار و خستگی ساخته نشدهاند. روزی که وقتی باران میآید، تاکسی؟ فراری!فقط یک خاطره طنز تلخ باشد، نه یک واقعیت تکراری.











































