جارچی آذربایجان؛ سمیه گل محمدی/ چهارراه ۱۷ شهریور، از آن نقطههای قدیمی تبریز است که ردّ خاطره را از میان سنگفرشها و تابلوهای فرسوده میشود دنبال کرد. شهری که هر روز، بخشی از گذشتهاش زیر تیغ ساختوسازها پنهان میشود، اما هنوز گوشههایی دارد که با لجبازی شیرین، خود را حفظ کردهاند. درست در یکی از همین گوشهها، مغازهای کوچک با ویترینی پر از رنگ، نور و زرقوبرق دیده میشود؛ مغازهای که برای بسیاری از کودکان دهه شصت، هفتاد و حتی هشتاد، نخستین تعریف از «شعبده» بوده است.
پیرمردی با موهای سفید و صدایی آرام پشت پیشخوان ایستاده؛ همان کسی که همه او را به نام علی آقا میشناسند. علی شاهاحمدیان، مردی که از سال ۱۳۶۰ اینجا کار میکند و با تمام فراز و نشیبها، چراغ مغازه را روشن نگه داشته است. او نه شعبدهباز حرفهای است و نه در پی ساختن حیرتهای بزرگ؛ کارش سادهتر اما عمیقتر است: فروختن ابزارهایی که شادی را از دست کودکان و بزرگسالان فراری نمیدهد.
علی آقا، وقتی به گذشته نگاه میکند، چشمهایش برق میزند؛ همان برق آشنایی که کودکان سالها پیش هنگام ورود به مغازهاش میدیدند. میگوید: سال ۶۰ بود. شهر حالوهوای جنگ داشت، همه چیز سخت بود، اما آدمها دنبال یک تلنگر شادی بودند. من هم گفتم چرا که نه؟ یک مغازه کوچک گرفتم و چند جعبه از وسایل شادیآور آوردم. همان اول کار فهمیدم مردم به چیزهای کوچک هم واکنش نشان میدهند؛ به یک صدا، یک نور، یک شوخی. همین شد که ماندم.
شاید کسانی که امروز برای خرید وسایل آتشبازی یا شعبده به مغازه وارد میشوند، ندانند که چه تاریخچهای پشت این قفسهها پنهان است. اما برای خیلیها، همین مغازه، بخشی ثابت از مسیر بزرگشدن بوده است. همان لحظهای که کودکی با چشمهای باز و ذهنی خیالپرداز فکر میکرد مرد پشت پیشخوان حتماً جادوگر است.
وقتی از علی آقا میپرسم آیا این تصور را دوست داشت، لبخند میزند و آرام میگوید: راستش از این که بچهها فکر میکردند من جادو بلدم، خوشحال میشدم. چون آدم وقتی بچهها را خوشحال کنه، خودش هم دلش گرم میشه. بزرگترها هم گاهی ازم انتظار داشتن، میگفتن علی آقا یه چیزی نشون بده حالمون عوض شه. خب، منم سعی میکردم هر چی بلدم خرج کنم، حتی اگه فقط یک لحظه حالشون بهتر شه.
مغازه او فقط محل خرید نیست؛ فضایی است که بوی نوستالژی از دیوارهایش بالا میرود. در گوشهای بستههای قدیمی کارتنبازکن و کاغذهای رنگی دیده میشود که هنوز طراحیشان تغییر نکرده. در قفسههای دیگر، ابزارهای جدیدتر مثل پودرهای جادویی، کارتهای تردستی، نوارهای نوری و لوازم جشن چیده شده. انگار هر طبقه، متعلق به یک دهه است و هرکس از هر دورهای وارد مغازه شود، بخشی از کودکیاش را پیدا میکند.
حین گفتوگو، مشتری میانسالی وارد میشود. مرد با تعجب رو به علی آقا میگوید: شما هنوز اینجایید؟ و بعد همان لبخند شوقزدهای را میزند که معمولاً بچهها دارند. رفتار مشتری، تصویر واضحی از چیزی بود که در ذهن بسیاری از تبریزیها وجود دارد: این مغازه نه یک فروشگاه معمولی، بلکه نقطهای ثابت در نقشه احساسی شهر است.
علی آقا میگوید: خیلیها که الان بچه دارن، خودشون وقتی بچه بودن اینجا میومدن. میگن خواستیم بچهمون هم همون حس رو تجربه کنه. این حرفا رو که میشنوم، با خودم میگم انگار سالها بیخود کار نکردم.
از او میپرسم در این روزهای سخت اقتصادی، انگیزهاش برای ادامه دادن چیست. این بار مکث طولانیتری میکند. خب… سختی که هست. برای همه هست. اما این مغازه برای من فقط کار نیست. بخشی از زندگی منه. همش فکر میکنم اگر چراغش خاموش بشه، انگار یه جوری چراغ خاطرههای خیلیها هم خاموش میشه. اینو دوست ندارم. تا وقتی توان دارم، میمونم.
چهرهاش خرد شده از سالها کار و ایستادن، اما وقتی از شادی حرف میزند، صدایش جان میگیرد. شاید رمز ماندگاری مغازه همین باشد: مردی که شادی را مثل کالا نمیبیند؛ مثل میراث نگاهش میکند.
بیرون مغازه، زندگی همچنان با سرعت خودش میگذرد. مردم از میان شلوغی چهارراه عبور میکنند، تاکسیها بوق میزنند، و ساختمانهای تازهساز یکییکی قد میکشند. اما در دل این شتاب، مغازه کوچکی وجود دارد که انگار خلاف جهت همه چیز، با آرامش خودش حرکت میکند. چراغی کوچک اما سمج، که نمیخواهد خاموش شود.
وقتی از علی آقا خداحافظی میکنم، میبینم دوباره مشغول صحبت با پسربچهای شده که با ذوق یک جعبه جادویی در دست دارد. نگاه پیرمرد، همان نرمی همیشگی را دارد؛ حسی که سالهاست بین نسلها دستبهدست میشود و هنوز هم کار میکند: شادی، با همه کوچکیاش، کافی است که دنیا را کمی قابل تحملتر کند.
*
در شهری که سرعت تغییر گاهی خاطرهها را از پا درمیآورد، ایستادن مغازه کوچک علی شاهاحمدیان نوعی مقاومت آرام است؛ مقاومتی برای حفظ شادیهای کوچک، برای نگهداشتن لحظهای که کودک و بزرگسال، هر دو احساس میکنند دنیا هنوز آنقدرها هم بیرحم نشده. مغازه او فقط محلی برای فروش ابزار جشن نیست، بلکه گوشهای از حافظه جمعی تبریز است؛ یادآور این حقیقت ساده که شادی اگرچه کوچک، اما ماندنی است.










































