جارچی آذربایجان/ صبح هنوز سیاه بود که از خانه بیرون زدم؛ هنوز خورشید فرصت نکرده بود از پشت کوهها سرک بکشد، اما آلودگی پیشدستی کرده بود. اولین چیزی که چشمهایم را وادار به باز شدن کرد، نور نبود؛ سوزش تند دود بود. انگار شهر تصمیم گرفته بود چشمان همه ما را پیش از بیداری رسمی روز، با طعم تلخ هوا بشوید. اینبار هم تبریز در مه نبود؛ در غبار و سرب و دود فرو رفته بود. خیابان جهاد ( نصف راه ) همچون تونلی بود که سقفش از ذرات معلق ساخته شده. آدمها با قدمهایی آرام و سرفههایی کوتاه از میانش میگذشتند. شهر بیدار نشده بود؛ فقط ما در میان این پرده خاکستری راه میرفتیم.
در مسیر، به چند شهروند برخوردم. اولین نفر، پیرمردی بود که ماسک روی صورتش داشت؛ ماسکی که چندان کارایی نداشت، اما او با لجاجت امید داشت از چیزی محافظتش کند. وقتی از او پرسیدم آلودگی این روزها را چطور میبیند، زیر لب گفت: وقتی جوان بودیم از این چیزها نداشتیم. هوای تبریز تر و تمیز بود. الان نفس آدم انگار میچسبه به گلو. صبحها از خواب بیدار میشم، انگار با سرفه از رختخواب بلند میشم نه با شوق زندگی.
چشمانش از میان دود پیدا بود؛ چشمهایی که خاطره کوهسرخ و باغهای تبریز را هنوز در خود داشتند.
چند قدم جلوتر، زنی که فرزند خردسالش را به دکتر میبرد، با نگرانی بیشتری حرف میزد: پسرم هر شب سرفه میکنه. دکتر میگه حساسیت گرفته. مگه میشه بچه شش ساله حساسیت بگیره؟ میگه هواست. یعنی ما مقصریم؟ تقصیر کیه؟ چرا هوا اینجوری شده؟
او در حالی این جملات را میگفت که کودک به آسمان خاکستری نگاه میکرد؛ انگار دنبال رنگ آبی گمشدهای میگشت.
در میدان جهاد ( نصف راه) جمعیت بیشتری در رفتوآمد بود و تصویر شهر حتی واضحتر نشان میداد چه بر سر تبریز آمده. بوی سوخت خودروهای فرسوده در هوا چرخ میزد. خیابان مثل دیگی بود که درش بسته مانده. هر خودرو، قاشقی بیشتر دود به این دیگ اضافه میکرد. گاهی باد میوزید، اما نه آنقدر که آسمان را بشورد؛ فقط دود را جابهجا میکرد.
برای فهم بهتر وضعیت، به سراغ یک کارشناس حوزه محیط زیست رفتم؛ احمدی استادیار دانشگاه و متخصص آلودگی هوا. وقتی از او پرسیدم ریشه بحران کجاست، بدون مکث گفت: تبریز سالهاست که درگیر ترکیبی از عوامل است: فرسودگی ناوگان حملونقل، فعالیتهای صنعتی بدون نظارت کافی، مصرف بالای سوختهای سنگین و البته شرایط جغرافیایی. این شهر در یک گودی نشسته و باد غالب از سمت مناطق صنعتی میوزد. طبیعی است که هر ذره آلاینده در این ساختار باقی بماند.
او سپس با نگاهی ناامید اضافه کرد: مشکل اصلی این است که بحران آلودگی در تبریز دیگر فصلی نیست؛ دائمی شده. وقتی شاخص آلودگی از حد مجاز میگذرد، معنایش این است که مردم عملاً در محیطی زندگی میکنند که سلامتیشان را تهدید میکند. کودکان، سالمندان و بیماران بیشترین ضربه را میبینند و آمار مراجعات تنفسی به مراکز درمانی این را تایید میکند.
در همان روز، سری هم به پایانه اتوبوسرانی زدم. رانندهای میانسال که اتوبوسش به وضوح فرسوده بود، گفت: به ما میگن هوا آلودهست، خب باشه. ولی این اتوبوسها چهل ساله دارن دود میدن. به ما هم میگن صبر کنید تا نوسازی بشه ، ما هم بین بد و بدتر گیر کردیم. یا باید مسافر ببریم یا باید پارک کنیم و بیکار بشیم.
شاید دردناکترین بخش ماجرا همین بود؛ حلقهای که از آلودگی به معیشت میرسد و از معیشت دوباره به آلودگی. شهری که آدمهایش در دوراهی نفس و نان گیر افتادهاند.
در حوالی عصر، هوا هنوز همان رنگ تیره صبح را داشت؛ گویی هیچ ساعتی از روز نگذشته بود. از بازار تبریز رد می شدم که در بازار تبریز، چند مغازهدار با نگرانی از کاهش مشتری میگفتند. یکی از آنها با گلایه اشاره کرد: مردم کمتر بیرون میان. خب حق دارن. کی دوست داره با این هوا بیاد خرید؟ ما هم داریم کمکم به نفسهای آخر میافتیم.
در نهایت روز با همان سرفههایی تمام شد که صبح آغازگرش بودند. هوای تبریز نه فقط در گلو، که در ذهن مردم سنگینی میکند. این شهر زیر دود پنهان شده، درست مثل انسانی که پشت یک ماسک ضخیم نفس میکشد، اما هر لحظه احساس میکند هوا کافی نیست.
*
تبریز امروز درگیر بحرانی است که فقط یک معضل زیستمحیطی نیست؛ معضلی است که سلامت، اقتصاد، روان و آینده شهر را تحت تاثیر قرار میدهد. مردمی که صبحشان با سوزش چشم آغاز میشود و شبشان با سرفههای ممتد به پایان میرسد، حق دارند بدانند که این وضعیت سرنوشت محتوم شهرشان نیست.
آلودگی هوا نتیجه سالها بیتوجهی، اولویتگذاری اشتباه و فقدان برنامهریزی بلندمدت است. اما همین مردم، همین گلایهها، همین نگاههای نگران، میتواند آغاز تحول باشد. تبریز نیازمند اقدامهای فوری و ساختاری است؛ از نوسازی ناوگان حملونقل و کنترل صنایع تا توسعه فضاهای سبز و اصلاح الگوی مصرف سوخت.
هوای پاک مطالبهای ساده نیست؛ حق اولیهای است که سالهاست از شهروندان تبریز دریغ شده. بازگشت تبریز به روزهایی که باد عصرگاهیاش بوی زندگی میداد، تنها با تصمیمهای شجاعانه و عملگرایانه ممکن است.
شهر زیر لایههای دود پنهان شده، اما هنوز زنده است. هنوز میشود امید داشت که دوباره آسمان تبریز آبی شود؛ همان آبی فراموششدهای که کودکان در میان ماسکها دنبالش میگردند.













































