زباله گردی زنان و کودکان مهاجر/ آینه تلخ زندگی در تبریز
زباله گردی زنان و کودکان مهاجر/ آینه تلخ زندگی در تبریز
ساعت دوازده و نیم شب در خیابان بهار تبریز، دو زن با دو کودک، میان زباله‌ها به دنبال زندگی می‌گردد؛ زنان و کودکان مهاجری که مجبور شده‌اند برای بقا، دل به پلاستیک‌ها و زباله‌ها بسپارند…

جارچی آذربایجان ؛ سمیه گل محمدی/ ساعت حدود ۱۲ و نیم شب بود؛ خیابان بهار هنوز نفس‌های آخر روز را می‌کشید و چراغ‌هایش مثل همیشه، آرام و بی‌اعتنا بر آسفالت می‌تابیدند. خودروها کم شده بودند و صدای قدم‌ها، اگر شنیده می‌شد، متعلق به آدم‌هایی بود که دیرتر از معمول به خانه می‌رفتند. در همین سکوت نیمه‌شب بود که تصویر چهار نفر، مثل تکه‌ای از واقعیتی که همیشه از کنارمان می‌گذرد، از دل تاریکی نمایان شد.

دو زن بودند و دو کودک؛ سایه‌هایی که خم شده بودند و میان کیسه‌های زباله دنبال پلاستیک می‌گشتند. حرکاتشان سریع و حساب‌شده بود، انگار مسیری را که می‌گردند، بارها در ذهن مرور کرده‌اند. ابتدا، صحنه فقط یک تصویر گذرا به نظر می‌رسید؛ اتفاقی تکراری که ممکن بود هر شب در هر خیابان شهر رخ دهد. اما چیزی در رفتارشان متفاوت بود. شاید آرامش غیرعادی‌شان، شاید نگاه مراقب کودک‌ها به اطراف، شاید اینکه هیچ‌کدامشان به چهره زنان ترک شهر شبیه نبودند.

شیشه پایین آمد، باد سرد در خودرو پیچید و صدایی شنیده شد؛ فارسیِ خسته، آرام و غیرتبریزی. همان لحظه روشن شد که آن چهار نفر نه فقط بی‌خانه‌اند، که بی‌وطن هم شاید؛ زنانی که پایشان به تبریز رسیده، اما ریشه‌شان در جایی دیگر جا مانده است.

زنانِبی‌نقشه؛ مسیرهایی که هرگز روی هیچ خیابانی ثبت نمی‌شود

زباله‌گردی برای بسیاری مفهومی عمومی است: آدم‌هایی که در سکوت، پلاستیک و فلز و کاغذ جمع می‌کنند تا چرخه بازیافت بچرخد و دخلشان هم. اما برای بعضی‌ها، این کار فقط یک شغل نیست؛ پناهگاهی است که از نداشتنِ هر چیز دیگری می‌آید: خانه، امنیت، اعتبار قانونی، آینده.

این دو زن، به شنیدن چند جمله از مکالمه‌شان، نه اهل تبریز بودند نه ترکی بلد. لهجه‌شان به جنوب و شمال کشور می‌خورد، جایی که خشکسالی و بیکاری راه مهاجرت را از دل جنگل و کویر باز کرده است. شاید سال‌ها قبل خانه‌ای داشته‌اند، شاید هم از ابتدا در هیچ نقشه‌ای جایی امن برایشان ثبت نشده بود.

نگاهشان به خیابان‌ها، نگاه گردشگر یا کارگر مهاجر نبود؛ نگاه کسی بود که شهر را به چشم یک میدان بزرگِ بقا می‌بیند. سکوتشان شبیه سکوت آدم‌هایی بود که یاد گرفته‌اند دیده نشوند تا آزار نبینند. مشخص بود که این مسیر، تنها مسیرشان است. کودکان نیز، با کیسه‌های کوچک، کنار دستشان راه می‌رفتند؛ کودکانی که باید خواب عصرانه مدرسه را تجربه می‌کردند، نه بیداری در نیمه‌شب‌های سرد.

کودکانی که بزرگ‌تر از سن‌شان راه می‌رفتند

بچه‌ها حرف نمی‌زدند، فقط دنبال مادرانشان حرکت می‌کردند. نگاهشان به زباله‌ها نبود، به خیابان بود. شاید این یک عادت قدیمی بود: مراقبت از مسیر، از خودروها، از آدم‌هایی که ممکن است نزدیک شوند. کودکِ کوچکتر هر بار دستش را روی بازوی زن می‌گذاشت، انگار که می‌خواست مطمئن شود مادرش همان‌جاست، در این تاریکی، کنار او.

این کودکان، مثل بسیاری از کودکانِ حاشیه‌نشین، شاید نام مدرسه‌ای را از نزدیک نشنیده‌اند. سن‌شان کم بود اما تجربه‌هایشان زیاد. کودکانی که به‌جای بازی، وزن کیسه پلاستیک را حس کرده‌اند و به‌جای خواندن، صدای بسته شدن سطل زباله را.

این تصویر، نه صرفا یک صحنه اجتماعی، بلکه یک هشدار انسانی است. کودکانی که امشب کنار مادرشان می‌گردند، فردا شاید تنها باشند. و شهری که چشم‌هایش را ببندد، روزی با بحران‌هایی بیدار می‌شود که از همین کوچه‌ها شروع شده‌اند.

تبریز؛ شهری روشن با سایه‌های پنهان

تبریز همیشه به مشارکت اجتماعی و فعالیت‌های خیرخواهانه‌اش مشهور بوده است؛ شهری با هویت فرهنگی قوی و روحیه نوع‌دوستی. اما همین شهر هم گاهی در تاریکی‌هایش چیزهایی پنهان دارد: مهاجران بی‌مدرک، زنان سرپرست خانوار، کودکان کار، و خانواده‌هایی که پشت چهره پرشور شهر گم می‌شوند.

در خیابان‌های اصلی، ساختمان‌های تازه و نورانی سر بالا کشیده‌اند، اما چند کوچه آن‌طرف‌تر، زندگی‌هایی هست که هیچ‌وقت روی نقشه‌های شهری دیده نمی‌شود. آن شب، چهار انسان بی‌صدا بخشی از همان چهره پنهان بودند.

مشکل فقط زباله‌گردی نیست؛ مشکل این است که این افراد در هیچ ساختار حمایتی ثبت نشده‌اند. نه از قوانین کار، نه از پوشش‌های امنیت اجتماعی، نه از خدمات بهزیستی سهمی دارند. زنان مهاجر یا بی‌اسناد، بیش از همه آسیب‌پذیرند؛ هم به‌دلیل شرایط اقتصادی، هم خطر سوءاستفاده، هم نداشتن امکان شکایت یا پناه بردن به قانون.

تبریز، همانند بسیاری از شهرهای بزرگ، با این واقعیت روبه‌روست که جمعیت حاشیه‌نشین‌ آن رشد کرده، اما توجه رسمی به آن کمتر شده است.

از یک تصویر تا یک دغدغه شهری

صحنه آن شب فقط یک تصویر نبود؛ سوالی بود که هر رهگذری را متوقف می‌کرد: چرا دو زن غریبه و دو کودک باید نیمه‌شب در خیابانی از تبریز، بی‌آنکه دیده شوند، به زباله‌ها پناه ببرند؟

پاسخ‌ها ساده نیست. فقر، مهاجرت، نداشتن مدارک هویتی، فقدان حامی اجتماعی، نبود کار رسمی، خشونت خانگی، و ده‌ها عامل دیگر می‌تواند خانواده‌ای را به این مسیر بکشاند. برخی از آنها از استان‌های دور آمده‌اند، برخی هم محصول شکاف‌های اقتصادی همین شهرند.

در این میان، کودکان در معرض خطرترین موقعیت قرار دارند. نبود آموزش، فقدان امنیت، درگیری با بیماری‌ها، سوءتغذیه، و احتمال ورود به چرخه‌های کار اجباری یا بزهکاری، همه تهدیدهایی است که در چند قدمی جامعه عادی رخ می‌دهد.

عدم رسیدگی به چنین تصویرهایی، شهر را آرام‌تر نمی‌کند. برعکس، مشکلات پنهان، زمانی بزرگ می‌شوند که دیده نشوند.

سکوتی که باید شکست

اگرچه سازمان‌های مردم‌نهاد، و برخی نهادهای حمایتی تلاش‌هایی برای رسیدگی به وضعیت نیازمندان دارند، اما واقعیت این است که گروه‌های بی‌هویت یا مهاجران غیررسمی در بسیاری از موارد دیده نمی‌شوند. نبود بانک اطلاعاتی دقیق، نبود سازوکار حمایتی ویژه، و سختی شناسایی، باعث شده که وضعیت چنین خانواده‌هایی خارج از چشم نهادهای رسمی بماند.

این وضعیت، تنها یک مسئولیت دولتی نیست؛ بخشی از آن بر عهده جامعه مدنی و شهروندان است. هر تصویر تلخی در خیابان، نشانه یک نقطه کور اجتماعی است. نقطه‌ای که اگر روشن نشود، روزی به معضلی تبدیل می‌شود که دیگر نمی‌توان از آن عبور کرد.

شهری که تنها با نور خیابان‌ها روشن نمی‌شود

تبریز، شهری با اصالت و قلبی بزرگ، امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد تا سایه‌هایش را ببیند. چهار انسانی که نیمه‌شب در خیابان بهار میان زباله‌ها دنبال زندگی می‌گشتند، تنها یک تصویر دردناک نبودند؛ یادآوری بودند از اینکه هر جامعه‌ای، اگر چشم از دردهایش بردارد، آرام‌آرام به شهری تبدیل می‌شود که در ظاهر روشن است اما در عمق تاریک.

رسیدن به شهری انسانی، فقط با ساخت خیابان‌ها و افزایش چراغ‌ها ممکن نیست. باید نگاه‌ها روشن شود؛ باید دست‌هایی که می‌توانند، دیده شوند؛ باید کودکی که امشب کنار مادرش پلاستیک جمع می‌کند، فردا روی نیمکت مدرسه بنشیند.

کمک به این خانواده‌ها، همدلی با مهاجران بی‌صدا، و حمایت از کودکان کار، نه یک اقدام خیرخواهانه ساده، بلکه بخشی از مسئولیت اجتماعی تبریز است. شهری که می‌خواهد پیشرفته باشد، قبل از هر چیز باید حواسش به انسان‌هایی باشد که در تاریکی زندگی می‌کنند.