جارچی آذربایجان؛ سمیه گل محمدی/ ساعتهاست که خورشید غروب کرده و شهرِ تبریز با تمام بافتِ کهن و تن صد سالهاش، آرام آرام به شبِ خودش تن میدهد اما در همان دلِ بافتِ تاریخی، جاییست که انتظار نداری : سنگفرشِ ارک. داستانش داستانِ شهری است که دیروز را در خود داشت، تاریخ را در گوشه گوشهاش ثبت کرده و حالا امروز صدایش را بلند میکند، صدایی که شاید تا به حال شنیده نشده بود. وقتی قلبِ یک شهرِ اصیل، جاییست که آثارِ گذشته را نگه میدارد، چرا باید تبدیل شود به محلی برای تجربههای تلخِ جوانی؟ چرا باید آنچه را که باید گرامی داشت، تبدیل کنیم به نمایشی از رهایی گزینشناشده؟
و اینجاست که سنگفرشِ ارک، به جای آنکه شاهد و حافظِ قدمهای گذشته باشد، روایتگرِ قدمهایی شده که از مسیرِ دیگری میآیند؛ نسلِ Z که با نگاهی متفاوت، با خواستههای متفاوت، اما با کمتوجهی به آبرو و بافتِ تاریخی، این مکان را محلی دیده برای رهاشدن، برای نمایش، برای بودنِ همین الان؛ بی آنکه فکر کند که پشتِ این حضور، تاریخ هم نفسبُرده است و شاید دارد نفسش را از دست میدهد.
اصالتِ محل و ارزشِ فرهنگی
سنگفرشِ ارک تبریز فراتر از یک فضای شهری ساده است اینجا خاطره شهری است که هزاران قدم بر آن گذاشتهشده، بازارها، معماریها، گذرها و روایتهایی که در هر آجرش نهفته است. هرگاه بر آن قدم میگذاری، صدای تاریخ را میشنوی؛ صدایِ گذشتگان، صدایِ تبادل فرهنگی، صدایِ مردمی که با احترامِ خاصی به این سنگها نگریستهاند.
برای نسلی که همواره از گذشتهاش میگوید ما وارثیم، اما دستوپا در حال ساختن میراثی تازه، این سنگفرش باید مکانِ احترام، توجه، فرهنگ، گذرِ امن باشد؛ نه فضایی برای حاشیهنشینیِ انتخابی.
پدیدهای نگرانکننده
اما امروز، همان فضای اصیل زیر سایهی نگاهِ ما و نسلِ نفراموش، درگیر پدیدهای شده که تناسبی با هویتِ محل ندارد. جوانانی از نسلِ Z که روحی از نو شدن دارند، اینجا را برای خود پاتوق کردهاند: سیگار روشن، موادِ بهنام گل، گپوگفتهای شبانه، و موسیقیِ بیحساب.
در میانهیِ اینهمه تاریخی که این محل در خود دارد، حسِ آدمِ ناظر، شکسته میشود: سنگهایی که روزگاری سنگینی تاریخ را به دوش کشیدهاند، امروز شاهدِ عبورِ دود، خندههای بلند و نگاههایی که معنا را گم کردهاند، شدهاند.
کاربرانی که میآیند، میروند، دور هم میگردند؛ نزدیکِ هم، شاید بدون آنکه بدانند جایشان چیست، یا بدانند چه داراییِ مشترکی دارند. اینجور پدیدهها وقتی در فضای تاریخی رخ میدهد، دو بار ضربهزننده است: هم برای جوانانِ خودِ ما، هم برای میراثِ مشترکمان.
احساس و دلنگرانیِ شهروند
وقتی از کنارِ ارک عبور میکنی و آنجا را میبینی، دلات میگیرد دلِ من که گذری دارم، دلِ افرادی که روزی این فضا را با افتخار دیدهاند، دلِ نسلی که باید مراقب باشند اما الان شدهاند شاهد. سنگها خستهاند؛ انتظارشان برای احترام، دیده شدن، تامل کردن بود، اما حالا تبدیل شدهاند به پسزمینهای برای رفتاری که جای آن نیست.
و این احساس ناراحتی نیست فقط برای شکوهِ از دسترفته؛ بلکه بذرِ ترس از آن است که اگر نکنیم، اگر فکری نشود، چه چیزی از خانهی روح تاریخیِ شهر باقی میماند؟ اگر سنگها و بنایِ شهریمان تبدیل شود به بسترِ نمایشی بیمرز، پس آن هویتِ اصیلِ شهر کجا میرود؟
این دلنگرانی، نه فقط دل یک انسان است، بلکه صدایِ یک جامعه است؛ صدای آنهایی که هنوز باور دارند تاریخ را میشود نگه داشت، که باور دارند جوانان لیاقتِ انتخابهای بهتر را دارند، که باور دارند شهری که این همه داشته، میتواند باز هم داشته باشد.
راهکار و امید
راهکار چیست؟ اول، باید با احترام به جوانان نزدیک شد؛ گفتوگو کرد، نه با زبانِ نه همین کار را نکن بلکه با زبانِ چرا نمیشود بهتر؟ اینجا سنگفرشِ ارک، هنوز میتواند پاتوقِ دیگری باشد: محلی برای گفتوگو، هنر، موسیقیِ آرام، حضورِ آگاهانه. اگر جوانان را بیرون ندانیم بلکه همراهشان کنیم، بخشی از راه حلاند.
دوم، مدیریتِ شهری، محلی، میراث فرهنگی باید وارد شوند و با مشارکتِ اجتماعی، فضا را طراحی کنند تا استفاده از این مکان نه بر ضدِ تاریخ، بلکه در جهتِ ترجمانِ فرهنگی شود. ایجاد مسیرهایی برای حضور سالمتر، نورپردازی، حضورِ نگهبان یا فرهنگیارِ محلی، اطلاعرسانی به نسلِ جدید درباره ارزشِ مکان.
سوم، آموزش و فرهنگسازی؛ مدرسهها، خانهها، رسانهها باید نسلِ امروز را با ارزشهایِ شهری و تاریخی آشنا کنند. وقتی جوان بداند پایش کجا گذاشته، احتمال اینکه آن را به تخریب نکشد بیشتر است.
و بالاخره، امید وجود دارد؛ امید اینکه این سنگها دوباره نفس بکشند، دوباره بازتابِ قدمهایِ نسلی شوند که میخواهد در کنارِ تاریخ، آیندهاش را بسازدنه بر روی خُردهریزیِ آن.
*
سنگفرشِ ارک تبریز شاهد لحظههاییست که نهتنها برای شهر، که برای نسلِ امروز و فردا اهمیت دارند. وقتی آنچه را که اصیل است، رها کنیم، نه فقط یک مکان را از دست میدهیم، بلکه بخشی از هویتمان را نیز از دست میدهیم.
این گزارش، دعوتیست به همه؛ به مدیرانِ شهری، به خانوادهها، به نسلِ Z که سنگفرشِ تاریخیشان را همینطور پاتوقِ اتفاقات نکردهاند؛ به همه ما که وقتی محلی برای گذر داریم، میخواهیم به جای عبور، ماندن را انتخاب کنیم.
اگر سنگ بگوید ایستادهام برای شنیدن، ما هم باید بگوییم من آمدهام برای حفاظت. شاید فردا، وقتی جوانی بیاید، به جای آن که نگاهِ تأسفبارِ ما را ببینَد، لبخند بزند که اینجا جاییست که میتوانسته با افتخار بنشیند.
و آنوقت، سنگها دوباره، با هر گامِ تاریخ وار، نفس خواهند کشید.







































