جارچی آذربایجان؛ سمیه گل محمدی/ در تبریز، شهری که همیشه با عنوان «شهر اولینها» و «شهر مهربانیها» شناخته شده، دیدن چنین صحنهای هنوز برای بسیاری غیرمنتظره و حتی تکاندهنده است. اما حقیقت این است که این روزها، سایهی بیخانمانی آرامآرام بر چهرهی شهر مینشیند؛ نه با فریاد، بلکه با سکوتی تلخ و ماندگار.
پیرمردی که امروز دیدم، شاید تنها یکی از دهها چهرهی پنهان در گوشههای تبریز باشد. کسانی که بیصدا، در ایستگاهها، زیر پلها یا در پارکهای حاشیهای شب را صبح میکنند. مردمانی که روزی در همین خیابانها زندگی داشتند، کار میکردند، میخندیدند و شاید حتی خانهای کوچک داشتند. اما چرخ روزگار، گاه بیرحمتر از آن است که به عقب برگردد.
شهرداری تبریز در سالهای اخیر گرمخانههایی برای اسکان موقت افراد بیسرپناه راهاندازی کرده است؛ جایی برای استراحت، غذا، حمام و لباس گرم. اما پرسش اینجاست: چرا هنوز در سردترین روزهای سال، کسانی را میبینیم که پناهشان فقط یک نیمکت سرد است؟
پاسخ شاید در ناآگاهی، بیاعتمادی یا حتی عادت به تنهایی باشد. بسیاری از کارتنخوابها یا از وجود این گرمخانهها خبر ندارند، یا به دلایل روحی و اجتماعی از رفتن به آنها پرهیز میکنند. بعضیها هم، به گفتهی کارشناسان، سالها با خیابان عجین شدهاند و دیگر جایی جز آسفالت و نیمکت را خانهی خود نمیدانند.
محمدی یکی از فعالان اجتماعی تبریز در گفتوگویی کوتاه گفت: مسئلهی بیخانمانی فقط نبود سقف نیست؛ نبود اعتماد، نبود ارتباط، و نبود دیده شدن است. ما اگر نتوانیم دوباره احساس تعلق را در این افراد زنده کنیم، هیچ گرمخانهای واقعاً گرم نمیشود.
در نگاه نخست شاید فکر کنیم مشکل بیخانمانی، معضلی مربوط به پایتخت یا کلانشهرهای بزرگتر است. اما واقعیت این است که تبریز نیز با جمعیت رو به رشد، مهاجرتهای بیبرنامه، و تورم فزاینده، کمکم درگیر همین چرخه شده است. مردانی که از روستاها برای کار میآیند، زنان تنها که پناهی ندارند، یا سالمندانی که دیگر خانوادهای برایشان نمانده؛ همه در این دایره گرفتار میشوند.
به گفتهی علی آقا یکی از رانندگان تاکسی که اغلب در محدوده نصفراه کار میکند: این پیرمردها رو بعضی وقتا میبینیم. یکیشون همیشه اون طرف میخوابه. ما خودمون چند بار بهش گفتیم گرمخانه هست، گفت نمیرم… میگه اونجا نمیتونم بخوابم، دلم همینجا راحته.
شاید همین جمله، قلب مسئله را نشان دهد. بیخانمانی فقط فقر نیست، نوعی گسست از جامعه است. وقتی آدم دیگر جایی برای بازگشت ندارد، هر نیمکتی میتواند وطن شود.
با این حال، این مسئله فقط یک تصویر تلخ نیست؛ یک هشدار است. شهری مثل تبریز، با پیشینهی فرهنگی و انسانیاش، باید بیش از پیش برای بازگرداندن کرامت انسانی این افراد تلاش کند. حضور گرمخانهها ارزشمند است، اما کافی نیست. لازم است اطلاعرسانی گستردهتر، حمایت روانی، و برنامههای توانمندسازی اجتماعی نیز در کنار آن شکل بگیرد.
نقش مردم هم کمرنگ نیست؛ شاید گاهی فقط یک سلام، یک وعدهی غذا یا حتی لبخندی از سر احترام بتواند نوری هرچند کوچک در دل تاریکی روشن کند.
یک ساعت بعد که کارم تمامشد در مسیر برگشت دوباره از کنار همان ایستگاه گذشتم، نیمکت خالی بود. شاید او رفته بود؛ شاید کسی او را به پناهگاهی رسانده بود، یا شاید بهسادگی در گوشهای دیگر از شهر خوابیده بود.اما آن نیمکت هنوز در ذهنم مانده، مثل نشانی از یک درد خاموش که در هیاهوی شهر گم نمیشود.
بیخانمانی، فقط نداشتن سقف نیست؛ نداشتن نگاه است
جامعهای که نتواند «دیدن» را تمرین کند، دیر یا زود دیوارهایی دور خودش میکشد که بلندتر از هر خانهای است. شاید وقت آن رسیده دوباره به مفهوم مهربانی در «شهر مهربانها» فکر کنیم ، مهربانی نه در شعار، بلکه در عمل؛ در توجه، در پرسیدن حال یک غریبه، و در باور اینکه هیچکس نباید شب را روی نیمکت بخوابد.تبریز، اگر بخواهد، میتواند دوباره خانهی همهی فرزندانش باشد.












































