یکشنبه, ۱۹ بهمن , ۱۴۰۴ | Sunday, 8 February , 2026
استاندار آذربایجان‌شرقی از پشت‌صحنه اقتصاد، امنیت و سیاست استان گفت/از احیای ۲۲۰ کارخانه تا مدیریت بدون گلوله بحران‌ها 11 بهمن 1404

استاندار آذربایجان‌شرقی از پشت‌صحنه اقتصاد، امنیت و سیاست استان گفت/از احیای ۲۲۰ کارخانه تا مدیریت بدون گلوله بحران‌ها

استاندار آذربایجان‌شرقی در یک نشست خبری صریح، از فعال‌سازی ۲۲۰ واحد تولیدی راکد، تثبیت اشتغال ۱۰ هزار نفر، مدیریت بدون تنش حوادث اخیر، خروج ماشین‌سازی تبریز از مسیر خصوصی‌سازی‌های پرحاشیه و ثبت هزاران طرح سرمایه‌گذاری در استان پرده برداشت؛ نشستی که تلاش داشت تصویری متفاوت از مدیریت اقتصادی، اجتماعی و امنیتی استان ارائه دهد.

چهارمین همایش «زنده‌نامان تبریز» ۱۹ بهمن‌ماه برگزار می‌شود 11 بهمن 1404

چهارمین همایش «زنده‌نامان تبریز» ۱۹ بهمن‌ماه برگزار می‌شود

معاون شهردار و رئیس سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری تبریز از برگزاری چهارمین همایش تجلیل از زنده‌نامان تبریز در ساعت ۱۵ روز یکشنبه ۱۹ بهمن‌ماه در مرکز همایش‌های بین‌المللی خاوران خبر داد.

یلدا بدون در زدن 29 آذر 1404
وقتی پیوندهای فامیلی از کرسی‌ها به صفحه‌های روشن کوچ کردند؛

یلدا بدون در زدن

شب یلدا هنوز بلندترین شب سال است اما دیگر همیشه بلندترین شب دورهمی نیست، در خانه‌هایی که روزگاری صدای خنده، بوی هندوانه و حافظ‌خوانی تا نیمه‌های شب ادامه داشت حالا گاهی فقط نور سرد صفحه تلفن‌ها روشن می‌ماند. با این حال در دل همین تغییرات راه‌های تازه‌ای برای زنده نگه‌داشتن صله‌ارحام در حال شکل‌گیری است ، راه‌هایی نو شاید متفاوت اما همچنان ریشه‌دار. این گزارش روایتی است از یلدای امروز در تبریز شهری که میان سنت و تکنولوژی به‌دنبال حفظ پیوندهای خانوادگی است.

تبریزِ خیس، امیدِ گمشده/ وقتی تاکسی‌ها ناپدید می‌شوند! 18 آذر 1404

تبریزِ خیس، امیدِ گمشده/ وقتی تاکسی‌ها ناپدید می‌شوند!

باران می‌بارد و خیابان‌های تبریز مثل آینه‌های بزرگ خیس می‌شوند. هر قطره باران که روی چترم می‌خورد، یادآور همان روزهای همیشگی است: هیچ تاکسی‌ای توقف نمی‌کند و مردم در انتظار، خیس و بی‌حوصله، در صف‌ها جا خوش می‌کنند. دستم را بالا می‌برم، فریاد می‌زنم: تاکسی!، اما چیزی جز انعکاس چراغ‌های قرمز و صدای لاستیک‌های خیس بر آسفالت نمی‌شنوم. امروز هم همان داستان قدیمی، تکراری و خنده‌دار ، البته نه از سر خوشی، در حال اجراست: وقتی باران می‌آید، گرفتن تاکسی در تبریز شبیه شکار یک رؤیاست.

آخرین جادوگر تبریز/۴۰ سال تقلا برای یک لبخند؛ روایت مردی که شادی را رها نکرد 09 آذر 1404

آخرین جادوگر تبریز/۴۰ سال تقلا برای یک لبخند؛ روایت مردی که شادی را رها نکرد

در یکی از شلوغ‌ترین چهارراه‌های تبریز، جایی میان همهمه تاکسی‌ها و سایه مغازه‌های قدیمی، هنوز چراغ کوچک مغازه‌ای روشن است که از سال ۱۳۶۰ لبخند می‌فروشد. علی شاه‌احمدیان پیرمردی که نسل‌ها او را با جادوی ساده و شادی‌های کوچک می‌شناسند، همچنان کنار قفسه‌های رنگارنگ شعبده‌بازی ایستاده و اصرار دارد حتی در سخت‌ترین روزها، مردم سهمی از شادی داشته باشند.

زباله گردی زنان و کودکان مهاجر/ آینه تلخ زندگی در تبریز 04 آذر 1404

زباله گردی زنان و کودکان مهاجر/ آینه تلخ زندگی در تبریز

ساعت دوازده و نیم شب در خیابان بهار تبریز، دو زن با دو کودک، میان زباله‌ها به دنبال زندگی می‌گردد؛ زنان و کودکان مهاجری که مجبور شده‌اند برای بقا، دل به پلاستیک‌ها و زباله‌ها بسپارند…

اجرای گسترده پروژه‌های عمرانی/ تمرکز بر آسفالت اساسی و ارتقای زیرساخت‌ها 24 آبان 1404

اجرای گسترده پروژه‌های عمرانی/ تمرکز بر آسفالت اساسی و ارتقای زیرساخت‌ها

سرپرست سازمان عمران و بازآفرینی فضاهای شهری شهرداری تبریز با حضور در برنامه تلویزیونی «تبریزیم» به تشریح اقدامات، مأموریت‌ها و پروژه‌های در حال اجرای این سازمان پرداخت و از تلاش مجموعه برای بهبود زیرساخت‌های شهری و ارتقای رضایت شهروندان خبر داد.

فقر تقلبی، زخم واقعی 14 آبان 1404
شهر بی‌گدا دوباره صدا زد: من را زخمی نکنید!

فقر تقلبی، زخم واقعی

این روزها در بعضی چهارراه‌های تبریز، چهره‌هایی دیده می‌شوند که سعی دارند خود را در نقش نیازمند معرفی کنند؛ چهره‌هایی که نگاه رهگذران را با دلسوزی متوقف می‌کنند، اما گاه پشت این نمایش‌ها، حقیقت دیگری پنهان است. تبریز که سال‌ها به‌عنوان «شهر بدون گدا» شناخته می‌شد، حالا با صحنه‌هایی مواجه شده که مثل خط افتادن روی یک قاب تمیز، ذهن مردم را درگیر کرده است. آیا این چهره‌ها نیاز واقعی دارند؟ یا شهر، دوباره هدف شبکه‌هایی قرار گرفته که تکدی‌گری را به یک «شغل» تبدیل کرده‌اند؟

پاییز بی‌پناهی در تبریزِ مهربان 06 آبان 1404

پاییز بی‌پناهی در تبریزِ مهربان

صبحی تقریبا سرد بود تاکسی هنوز نای ایستادن داشت که در نصف‌راه تبریز چشمم به تصویری افتاد که سرمای هوا را در جانم دوچندان کرد، پیرمردی با لباس‌های کهنه و سیاه، بر نیمکتی فلزی در ایستگاه اتوبوس دراز کشیده بود؛ پایی بی‌دمپایی، با پلاستیک پیچیده، و صورتی که خستگی سال‌ها را در خود جا داده بود. برای چند لحظه همه‌ی صداها در شهر خاموش شد؛ فقط او بود و شهری که از کنارش بی‌اعتنا می‌گذشت.